دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۷

پاگانینی

آن شب، در وسط قسمت اصلی برنامه، سیم نازک اول (می) پاره شد! نیکولو وانمود کرد ناراحت شده و شرمنده... نواختن را اما ادامه داد، با سه سیم به جای چهار. آن گاه که سیم دوم (لا) هم پاره شد چند دقیقه بعد، همه حاضران در کنسرت فهمیدند داستان چیست!... روزنامه‌های صبح نوشتند، در کنسرت دیشب ویولنیست جوان نیکولو پاگانینی، تم و واریاسیون اول را با چهار سیم زد، واریاسیون دوم را با سه سیم ادامه داد و واریاسیونهای بعدی را با دو و بعد یک سیم نواخت. تنها کسی می‌تواند گوی سبقت ازو برباید که قادر باشد بدون سیم بنوازد

گفته می‌شد که ویولنیست ایتالیایی قرن نوزدهم را شیطان یاری می‌داد در نواختن! و گفته می‌شود صدای خنده شیطان در کاپریس سیزدهم از بیست وچهار کاپریس او شنیده می‌شود

نیکولو پاگانینی در بیست وهفتم اکتبر 1782 در جنوا زاده شد. سومین بود از شش فرزند آنتونیو و ترزا. آنتونیو سوداگری بود ناموفق. سعی می‌کرد با نواختن ماندولین کمک خرجی کسب کند. نیکولو پنج ساله که شد، شروع کرد به فراگیری ماندولین نوازی از پدر. دو سال بعد به ویولن تغییر ساز داد. نبوغ پسرک در موسیقی توجه اطرافیان را جلب کرد و گسترش یافت، چنان که چندین بورس تحصیلی برایش به ارمغان آورد

پاگانینی جوان مدتی با مدرسان محلی، جیوانی سروتو و جیاکومو کوستا کار کرد، ولی پیشرفتش بیشتر و سریع‌تر از آن بود که این معلمان بتوانند ادامه دهند. پس جامه‌دان بست و با پدر عازم پارما شد تا ببیند نظر آلساندرو رولا چیست. رولا که سازش را شنید بی‌درنگش به فردیناندو پائر معرفی کرد که استاد خود رولا بود. بی‌درنگ نه، ولی دیری نپایید که پائر هم به گاسپارو گیرتی سپردش، که استاد پائر بود. تلمذ نزد این دو استاد طولانی نبود، ولی اثرگذار بود بر سبک پاگانینی، به خصوص در حیطه آهنگسازی

هجده ساله که شد، عنوان ویولونیست اول جمهوری لوکا در شمال ایتالیا به او تفویض شد، ولی عمده درآمدش از کنسرتهای آزاد حاصل می‌شد. در این دوره، شهرت پاگانینی جوان فقط به سبب ویولن نوازی نبود، بیشتر در قمار و روابط بی‌شمار با دوشیزگان و بانوان انگشت‌نما بود. در 1805 که لوکا ضمیمه فرانسه بناپارتی شد، و حکمرانی آن به الیزا، خواهر ناپلئون رسید، پاگانینی ویولنیست دربار الیزا شد و هم‌زمان تعلیم فلیکس، همسر الیزا را بر عهده گرفت. دو سال بعد الیزا عنوان گراندوشس توسکانی دریافت کرد و به فلورانس نقل مکان کرد. پاگانینی هم با دربار همراه شد در این سفر، ولی در 1809 گراندوشس را ترک کرد تا باز به حرفه آزادش بازگردد

چند سال بعد از آن صرف تورهایی شد در دور و اطراف پارما و جنوا. حالا دیگر نوازنده جوان در منطقه شناخته شده بود، ولی هنوز تا تصرف هنری اروپا راهی دراز در پیش داشت.اولین نقطه عطف، کنسرت اسکالای میلان بود در سال 1813 با موفقیتی کم نظیر. شهرت پاگانینی در وین، لندن و پاریس هم فراگیر شد. همه جا نقدهای هنری منحصر شد به قابلیتهای تکنیکی پاگانینی، هم در اجرای آثار خودش که بیشتر کنسرتو بود، و هم در نواختن کارهای بزرگان متقدم از قبیل ویوتی و کرویتزر

ساز محبوب پاگانینی کانن بود که آنتونیو گوارنری در 1742 ساخته بود. کانن (توپ جنگی) می‌خواندش چرا که صدایی پرقدرت داشت و رزنانسی انفجاری، به تعبیر پاگانینی. قوس خرک را تا حد امکان کم می‌کرد تا سیمها تقریبا روی یک صفحه مسطح باشند و کشیدن آرشه روی سه سیم و حتی گاهی چهار سیم هم‌زمان امکان پذیر شود. کانن هم اکنون در نمایشگاهی در شهر جنوا در معرض دید عموم است. مراقب ساز، ماهی یک بار آن را از محفظه بیرون می‌آورد و دقایقی می‌نوازد. گاهی، به ندرت، به بزرگ‌ترین بزرگان هر دوره هم امانت داده می‌شود

در سال 1833 در پاریس که بود، به برلیوز سفارشی داد برای ساختن یک کنسرتو ویولا. برلیوز هم برایش هارولد در ایتالیا را تصنیف کرد، ولی پاگانینی هرگز اجرایش نکرد. دیری نگذشت که سلامت پاگانینی به مخاطره افتاد، بر اثر مسمومیت از جیوه. آن زمان از ترکیبات جیوه برای مداوای سیفیلیس استفاده می‌شد. از اوج به زیر کشیده شد آهنگساز و ویولنیست نابغه، ناگزیر دست از ساز کشید. بیست وهفتم ماه مه بود آن سال 1840 که در نیس درگذشت. ماترکی ماند ازو شامل تعدادی سونات و کاپریس، شش کنسرتو ویولن، تعدادی کوارتت زهی و آثاری برای گیتار
پاگانینی در زمان حیات هرگز پارتهای ویولن کنسرتوهایش را منتشر نکرد. پارتیسیون ارکستر را ارائه می‌داد، و پارت سولو را خود بی‌تمرین اجرا می‌کرد. بعد از فوت، دو کنسرتوی اول و دوم را بازماندگانش انتشار دادند و بعد از آن الباقی را به تدریج منتشر کردند. اکنون شش کنسرتوی او موجود است، هر چند دو کنسرتوی آخر ارکستراسیون ندارند. در اجرای کامل شش کنسرتو توسط سالواتوره آکاردو، فدریکو مومپلیو تصنیف و تنظیم پارت ارکستر را بر عهده گرفته است
پاگانینی نقطه عطف است در ویولن نوازی. او را غالبا "پدیده" می‌دانند و می‌خوانند. تکنیکهای او، جز چند مورد خاص خودش، قبل از او هم شناخته شده بودند، ولی ویولنیستهای هم عصر و پیش از او بیشتر بر استخدام تکنیکهای دست راست (آرشه کشی) تمرکز داشتند
آرکانجلو کورلی پیشتاز بود در ارتقای ویولن از سازی صرفا ارکستری به سازی با قابلیت تکنوازی. کمی بعد باخ هم در سوناتها و پارتیتاهای سه‌گانه (جمعا 6 قطعه) امکانات پولیفونیک ویولن را نشان داد. سرانجام ویوالدی و تارتینی در آهنگهاشان از حداکثر تواناییهای ویولن و ویولنیست استفاده کردند. پیشرفت عالی بود در این دوره، ولی کند، و قطعا ناکافی

اولین بار پیترو لوکاتلی در 24 کاپریس خود از امکانات تکنیکی ویولن استفاده کرد، ولی در آن زمان این کاپریسها از فرط سختی غیر قابل اجرا تشخیص داده شدند. استفاده از هارمونیکها و پیتزیکاتوی چپ هم اولین بار در آثار اوگوست دوراند دیده می‌شود. بنابراین، شاید پاگانینی اولین نفر نباشد در ابداع این تکنیکها، ولی بی‌شک نخستین است در استفاده و اجرای وسیع و بی‌نقص آنها. بعد از او، تنها یواخیم و ایسایی توانستند کار پاگانینی را ادامه دهند، حدود پنجاه سال بعد

وجه دیگر تکنیکی در کار پاگانینی انعطاف‌پذیری و بلندی فوق عادی انگشتهایش بوده است. روایتی مستند است، و نه افسانه‌ای، که می‌توانست روی چهار سیم بدون تغییر پوزیسیون (جای دست چپ) سه اکتاو را بگیرد. هنوز هم محال است این! گفته شده شاید این توانایی خارق عادت، در واقع سندرم مارفان بوده که در آن بافتهای رباط عادی نیستند، نتیجه آن که نشانه‌هایی چون قد بلند و انگشتان بلند و باریک در بیمار بروز می‌کند

اما اثر پاگانینی بر آهنگسازی... فقط نوازندگی ویولن نبود که با پاگانینی دگرگون شد، تصنیف موسیقی ویولن هم چنین بود. جوان که بود پاگانینی، به راحتی صداهای طبیعی، خارج از حیطه موسیقی را با سازش تقلید می‌کرد، مثل آواز پرندگان و بعضی صداهای طبیعی بدن انسان! اما به رغم زیبایی و رنگامیزی عالی تصنیفاتش، گفته می‌شود موسیقی پاگانینی پولیفونیک واقعی نیست. بیشتر اوژن ایسایی تاکید دارد در این قسمت، می‌گوید پارتهای همراهی در موسیقی پاگانینی تک صدایی هستند، گویی گیتاری می‌تواند این نقش را ایفا کند. هر چه بود، هرچه هست، صداهایی که پاگانینی از ویولن گرفت و رواج داد، پیش ازو وجود نداشت

به علاوه حقه‌هایی هم داشت در نوازندگی که خاص خودش بود! معمول‌ترین آنها، سیمهایش را نیم پرده زیرتر کوک می‌کرد تا صدای سازش تیزتر یا برجسته تر از ارکستر شود(1)، ولی ناگزیر تنالیته سولو را هم تغییر می‌داد تا صدای سولو و توتی یکسان شود. مثلا کنسرتوی اول را که ارکستر در رماژور می‌زد، سولو در می بمل ماژور اجرا می‌کرد با کوک نیم پرده زیرتر. البته تکنیکهایی از قبیل هارمونیکها (فلاژوله)، دبل کوردها و پیتزیکاتوی چپ و راست، همین طور آکوردهای با فاصله دهم، که گرفتنش برای انگشتهای کوتاه غیرممکن است، سلاحهایی بود که برای جذب بیشتر شنونده‌ها به کار می‌برد

بعضی آثار پاگانینی الهام بخش بسیاری از آهنگسازان نخبه بعدی هم بوده‌اند. فرانس لیست، یوهانس برامس و راخمانینوف، حتی مدرن‌ترهایی چون اندرو لوید وبر از این جمله‌اند، که واریوسیونهایی باارزش بر آثاری از قبیل کامپانلا، موومان سوم کنسرتوی دوم، و به خصوص کاپریس لامینور نمره 24 نوشته‌اند

موسیقی پاگانینی زیباست بی‌تردید. گاهی تصور می‌شود آثار او فقط برای زورآزمایی ویولنیستها خوب است و لاغیر، چنین نیست. سوای تکنیکهای نوازندگی، هر لحظه می‌توان از شنیدن کنسرتوهای پاگانینی لذت برد. حتی کاپریسها که بیشتر از کنسرتوها تکنیکی محض هستند، در دست معدودی از نوازندگان کم‌نظیر مثل مارکوف زیبا می‌شوند. چه جادویی در آن است؟ نمی‌دانم

اجرای مارکوف را از کاپریس سیزدهم، خنده شیطان ببینید، یا بشنوید در واقع

video
توضیح (1) درست برعکس ویولن نوازان موسیقی سنتی که اگر همراهی در کار نباشد، نیم تا حتی یک پرده بم‌تر کوک می‌کنند تا جیغ ساز کم شود. و البته بسته به دستگاه یا آواز هم کوکها را تغییر می‌دهند تا سیم دست باز مجاور تونیک شود و بتوان بی انگشت گذاری از آن آکورد گرفت. مثلا در دشتی می، کوک را می-لا-می-لا می‌گیرند
اگر مایلید نسخه بزرگ‌تر ویدیو را داشته باشید لطفا با ای‌میل به من اطلاع دهید، برایتان می‌فرستم. اندازه نسخه بزرگ 4.90 مگابایت است

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷

مامامیا

توصیه می‌کنم فیلم مامامیا را ببینید. دو هفته‌ای می‌شود که روی پرده است. در ایران هم می‌دانم که انواع پرده‌ای و غیر پرده‌ای در دسترس است
بعد از سالها، یک موزیکال طراز اول ساخته‌اند، خوش آب و رنگ، با موسیقی زیبای گروه آبا از دهه هفتاد، و البته با بازی درخشان مریل استریپ که تا کنون هر نقشی را به بهترین شکل بازی کرده، بعد از آوای دل دوستدارش شده‌ام
از دست ندهید این فیلم شاد را
ترانه مامامیا را با اجرای آبا ببینید

video

سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۷

آزاده مقصودی

"آزاده مقصودی از معدود نوازندگانی است که هم تکنیکی قوی دارد و هم بسیار زیبا می‌نوازد. دو مؤلفه‌ای که کمتر در یک نفر جمع می‌شود، به خصوص در موسیقیدانی نوجوان." آنچه خواندید نظر من نیست، نایجل کندی، ویولونیست شهیر گفته در مورد آزاده. دخترکی با اصل ایرانی که بعد از اجرای دوبل کنسرتوی باخ همراه با کندی، یک شبه راه صدساله رفت در شهرت و محبوبیت

آزاده مقصودی در لوبک، شهر بندری شمال آلمان متولد شد. شش ساله بود که ویولن در دست، تحت تعلیم بریتا فون در لیپه قرار گرفت. در دوازده سالگی قدم به دبیرستان موسیقی شهرش گذاشت و محضر استادی سرشناس چون ماریا اگلهوف را درک کرد. از 1998 تا 2004 هم به عنوان سولیست و هم در گروههای مجلسی، در مسابقات عدیده شرکت کرد و جوایزی به دست آورد. آزاده در این سالهای نوجوانی، کنسرتهایی موفق در آلمان، روسیه، لیتوانی، چک و استونی برگذار کرده است

آزاده مقصودی یک ویولن گاگلیانو 1790 در اختیار دارد که بنیاد سازهای موسیقی آلمان در اختیارش گذاشته است
ویدیو پرتره‌ای از آزاده مقصودی ببینید

video
ویدیویی از آزاده مقصودی و نایجل کندی ببینید در اجرای فیناله از دوبل کنسرتوی باخ
video

جمعه، تیر ۲۱، ۱۳۸۷

پلی تکنیک تهران، قسمت چهارم

کم‌کم دوستان جدید بیشتر می‌شوند، دیگر نه فقط از راه و ساختمانیها. امیر از نساجی، چنان قدی دارد که به امیرغوله معروف شده. آذر از شیمی که دلی سپرده به موسیقی دارد و دستی در تنیس. بهروز از برق، شوخ و جوانمرد. از معدود آدمها که هر لحظه و به هر شکل می‌شود به کمک او امید بست. دوست می‌شویم از انواع عجیب نادر، و تا حوالی شصت و دو سه که ازدواج می‌کند و همسرش پای همه دوستان را می‌برد رفیق می‌مانیم. منوچهر هزارخانی و فرزاد سام از برق، نه چندان صمیمی، ولی در زمره همراهانند. فرزاد کمربند مشکی دارد در کاراته. التماسش می‌کنم که من را به یک کلاس کاراته ببرد که یادش بگیرم، می‌گوید دستم برای ویولن خراب می‌شود. او هم خیلی زود با سکته از دنیا می‌رود، دو نفر... و البته سیمای نازنین از نساجی، به زودی با شاپور مهرکار ازدواج می‌کند و زوجی محبوب می‌شوند. منوچهر صامتی و خسرو برگی هم از راه و ساختمان می‌آیند. خسرو اول شاگرد می‌شود در سنه 59 و با بورس به فرانسه گسیل می‌شود. در بازگشت به استادی دانشکده فنی دانشگاه تهران می‌رود و بعد رئیس گروه راه و ساختمان. باز هم از طنزهای روزگار، در دوره فوق لیسانس در درس دینامیک سازه‌ها شاگردش می‌شوم. بی‌نهایت به من محبت دارد. چندین بار در ورود به کلاس با صدای بلند می‌گوید ما استادانی مثل مگردیچیان داشته‌ایم، تو برای چه به کلاس من می‌آیی؟ نیازی نداری!

از دفتر خاطرات، جمعه 6 فروردین
آخر اسفند با مامان و بابا سفری به دور جنوب رفتیم. با توقفی یک شبه در اصفهان، به گچساران رسیدیم و بعد آب شیرین، جایی که گاز را بی‌هدف می‌سوزانند، و چرام با یک گاوداری سوپر بزرگ. شام را در مهمانسرای بهبهان خوردیم و به دوگنبدان رفتیم. روز بعد به طرف بندر گناوه حرکت کردیم. سوای لنچهای رنگ رنگ و دیدنی، بازار دیدنی‌تر بود و عجیب. شلوارهای لی و رانگلر که در خیابان چرچیل تهران سی تومن است دست کم، آنجا هشت تومن بود. ادوکلن پورانوم و بروت که در تهران کمتر از چهل تومن نیست آنجا خریدم دوارده تومن. حیرت آور بود همه قیمتها
فردا باز خواهیم گشت به طرف خانه. چه راه درازی در پیش داریم

خیلی بامزه است بی‌نظمی و بی‌قانونی در دانشکده. در البرز که بودیم، روز بیست وهشتم اسفند سر کلاس بودیم، ساعت دوم بعدازظهر لطف می‌کردند تعطیل می‌شدیم! دانشکده بیستم اسفند تعطیل شد، و بعد خواهم دید که زودتر از بیستم فروردین فعال نخواهد شد دوباره

از دفتر خاطرات، یکشنبه 8 فروردین
دیروز موتور ماشین میزان نبود، توقفی هم در تخت جمشید داشتیم، این شد که ساعت یازده شب به اصفهان رسیدیم و به منزل خاله‌ام رفتیم. شب را ماندیم و به اصرار خاله و بچه‌ها امروز هم ماندنی شدیم. و چه خوب شد. دخترخاله نازنینم دو سال قبل در هفده سالگی رخت بربسته بود از لوکمیا، فرصتی شد بر سر مزارش بروم. سنگ نبشته‌اش را چنین خواندم
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
از تخت فولاد که برگشتم، ویولن را از جعبه بیرون آوردم و در اتاقی تنها آرشه بر آن کشیدم، وحشیانه

تظاهرات و اعتصابهای دانشجویی همچنان برقرار است گاه به گاه. هر از چندی، از زیرزمین علوم پایه که بالا می‌آییم، در حاشیه راه پله اعلامیه‌ای روی زمین افتاده، کسی جرات نمی‌کند دست به آن بزند، ولی از سر و کله بالا می‌روند که بخوانندش. من که نه دلی چندان قوی دارم و نه علاقه‌ای به این قصه‌ها، از کنار جماعت رد می‌شوم. برای خودم نشانه‌هایی دارم برای پیش از غرش طوفان، که بتوانم به موقع بگریزم از مهلکه. از جمله، انجمن صنفی در جناح راست ورودی سلف سرویس کتاب می‌فروشد روی چند میز فلزی به هم چسبیده. از نشانه‌های طوفان این است که وقتی وارد ساختمان رستوران می‌شوی دارند میزها و کتابها را جمع می‌کنند یا جمع کرده‌اند

استاد فیزیک دو، دکتر غفاری، مهربان مردی است جوان و تازه از فرنگ برگشته، عاشق مهربابا. علنی است تبلیغش. حاشیه‌های برگه‌های درسی (پلی‌کپی می‌گوییم) را با مهرهای چسبیده به هم (مهرمهرمهرمهر) تزئین می‌کند. هر وقت به دفترش می‌روم، شاید حسی دارد که جان حساسم آماده پاشیدن بذر است، از بابا می‌گوید. می‌گویم من خداپرستم. می‌گوید باش! بابا دینی جدید ندارد، همین را می‌خواهد که خدا را بشناسید و عاشق باشید، لاغیر
پلی تکنیک تهران، قسمت سوم
پلی تکنیک تهران، قسمت پنجم

پنجشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۷

پلی تکنیک تهران، قسمت سوم

باز از قلم افتاد، تکه معروف فرشید حبیب، هر وقت استادی می‌گفت می‌توانید در امتحان جداول را با خود بیاورید، فوری می‌گفت پس استاد فرمودید می‌توانیم چتاول را بیاوریم! فقط دور و بریها می‌فهمیدند که چتاول می‌گوید یعنی چتولها، نه جداول

کسی که در دسته‌ها و رسته‌های رفقا و برادران نباشد، در سال اول هیچ نمی‌داند که ماه آذر چه در بطن می‌پرورد. برادران و رفقا که انجمن صنفی را در ید اختیار دارند، به دانشجوی پسری که سلامی و خوش و بشی علنی با دختری داشته باشد یا بالعکس، تذکر می‌دهند اول بار و نمی‌دانم چه می‌کنند دیگر بار. شنیدم که فریال، همکلاسی دختری که زنده باشد یادش، سالها پیش در تصادفی تعداد ورودیهای 54 را کاهش داد، باری، به سبب این که سری زنده داشت و از اهالی شادمانی بود، در کلاسی به دام صنفیان افتاده بود و ضربی و شتمی دیده بود

اوایل آذر، در رستوران، یا به قول دوستان گفتنی، سفت سرویس، مشغولیم به تناول ناهار، که ناگاه هیس‌س‌س‌س... از چهار گوشه سالن صدای هیس بلند می‌شود و بعد سکوت... سکوت... یک دقیقه گویا، چه می‌دانیم هنوز. و بعد، صندلی و میز است که به شیشه‌های قدی سراسری پرتاب می‌شود، قیام قیامت همین است به یقین. هجوم به سمت درها، تراکمی می‌سازد. چهره‌ها عموما ترس خورده است. به یقین فقط ترتیب دهندگان برنامه می‌دانند چه خبر است. صداهایی، از تجربه کرده ها می‌شنوم، می‌شنویم، که فرار باید کرد به بیرون از دانشکده. به نیمه راه نرسیده‌ایم که گاردیها را می‌بینیم اول بار، با کاسکت و باتون و سپر... بعدها یاد می‌گیریم که لگن به سرهاشان بخوانیم! باتونها را می‌کشند و بد جور. می‌زنند و کاری ندارند که خوب است و که بد، نمی‌توانند کار داشته باشند، از کجا بفهمند. تصور می‌کنم اگر متین و موقر به راه ادامه دهم در امانم، باد باتونی در پشتم می‌پیچد، بر می‌گردم بگویم چرا، چهره‌ای می‌بینم که چندان نشانی از انسان ندارد، می‌دوم و جان به در می‌برم. بعد از آن یاد می‌گیرم چطور از این مهلکه‌ها بگریزم

از دفتر خاطرات، سه شنبه 11 دی
امروز صبح فرشیده به انگستان برگشت. حالا اتاق خالی فریده هم تازه حس می‌شود
اوضاع درسی چندان جالب نیست. هنوز در خواب و خیال تحصیل موسیقی هستم. لجاج است یا رمق درس خواندن ندارم، نمی‌دانم. فیزیک بدتر از ریاضی و ریاضی بدتر از شیمی که هرگز دوست نداشته‌ام. اگر سابقه درسهای البرز نبود اصلا نمی‌فهمیدم مدارهای الکترونها یعنی چه. در دبیرستان می‌گفتیم حجم گازها در شرایط متعارف، حالا می‌گوییم در شرایط اس.تی.پی. آخر ترمی هنوز نفهمیده‌ام با چند متر اصل عدم قطعیت هایزنبرگ می‌شود یک دست کت و شلوار دوخت. فقط زبان و رسم فنی است که باز به لطف البرز خوب پیش می‌رود

از ماه سوم به بعد، اداره امور دانشجویی اسم می‌نویسد برای تقاضای کمک هزینه تحصیلی. ماهی سیصد تومن می‌دهند. هر وقت می‌گیرمش صاف می‌روم فروشگاه بتهوون، شش صفحه می‌خرم، از قرار صفحه‌ای چهل وپنج تومن. همین روزها از پدرم قرض می‌گیرم، یک ست سونی می‌خرم. با تعصبی که به سونی دارم، هرچه دوستان، بهروز سهرابی و منوچهر هزارخانی به خصوص که برقی هستند، می‌گویند ترکیب کن، دک کاست تیاک با آمپلی‌فایر سانسویی و گرام دوئال، گوش نمی‌دهم. همه را سونی می‌گیرم، کل مجموعه می‌شود نه هزار و خورده‌ای. پولم به تیونر نمی‌رسد. بعدها دوستی که هنوز خون گرم جوانی و دوستی در عروقش جریان دارد، به مناسبتی تیونر می‌خرد برایم و ست کامل می‌شود. باید اضافه کنم، بعد از کاست خوان و گرام، هنوز تیونر بسیار اساسی است. رادیو 2 از صبح تا شب موسیقی پخش می‌کند، با کیفیت عالی و صدای استریو. به خصوص تازه‌ترینهای پاپ که از هفت ونیم تا هشت شب است و بیشتر آن را ضبط می‌کنم. تازه رادیو تهران هم باز شده، روزی چهار ساعت موسیقی کلاسیک پخش می‌کند، آن هم استریو. گوینده‌ای دارد بسیار مطلع و علاقه‌مند، عاشق اورماندی و آنسرمه

به دانشکده برگردم. ترم اول با هر سختی تمام می‌شود. ترم دوم مهم‌ترین درس برای راه و ساختمانیها استاتیک است، پایه و اساس کار ما، خشت اول. مهندس اشتری درسش می‌دهد. می‌گویند از بهترین معلمهاست و همه راه و ساختمانیها با او می‌گیرند استاتیک را. دوستش ندارم. به اواخر ترم که نزدیک می‌شویم درس را حذف می‌کنم و راحت می‌شوم، هر چند که اولین درس از یک زنجیره درسهای اصلی است که هفت ترم یکی پیش درس دیگری است. همین حذف یک ترم عقبم می‌اندازد. اهمیت نمی‌دهم، یک ترم چشم گاو است! چند سال بعد که همه دوستان ترم آخر قبل از انقلاب فرهنگی فارغ می‌شوند و من می‌مانم پشت در دو و نیم سال، می‌فهمم که یک ترم یعنی چه

از دفتر خاطرات، پنج‌ شنبه 5 فروردین
گفته‌اند از امسال مبدا تاریخ عوض می‌شود، از هجرت به آغاز شاهنشاهی. لذاست که دیگر 1355 نداریم، امسال 2535 خواهد بود... جل‌الخالق
یک سال از نوشتنم در این دفتر گذشت. بهاری دیگر آغاز می‌شود. زیباییهای طبیعت دیگر بار عیان می‌شود. با نام پروردگار سال نو را شروع می‌کنم


پلی تکنیک تهران، قسمت دوم
پلی تکنیک تهران، قسمت چهارم

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۷

چرنوبیل

حادثه چرنوبیل بعد از بیست سال هنوز ابهام آلود است. علت(های) دقیق فاجعه و پیامدهای آن کمتر به روشنی انتشار یافته و از حد شایعه‌های افواهی گذر نکرده است. در مرور کتاب "اخلاق حرفه‌ای در مهندسی" نوشته گوردون اندروز، مطلبی در این مورد دیدم که موجز و مختصر به خوبی شرح مصیبت داده، بد ندیدم نقلش را اینجا، نه با ترجمه کلمه به کلمه بلکه با تلخیص

مقدمات
نیروگاه اتمی چرنوبیل در صد کیلومتری شمال کیف، پایتخت اوکراین است. تا سال 1986 چهار رآکتور داشت که در حوالی سالهای 1977 تا 1986 ساخته شده بودند. قریب 4000 مگاوات برق محصول این نیروگاه بود، به شرط حصول ظرفیت کامل. طرح رآکتورها را می‌توان کاملا روسی دانست، با آب به عنوان خنک کننده و گرافیت در نقش مودراتور(1)، ترکیبی که در هیچ نیروگاه دیگر به کار نرفت و نرفته است

چند دقیقه‌ای نگذشته بود از یک ساعت بعد از نیم شب بیست و ششم آوریل 1986، رآکتور چهارم منفجر شد و ابرهایی غلیظ از پلوتونیوم، سزیوم و دی اکسید اورانیوم به هوا رفت. تلخ‌ترین حادثه اتمی تاریخ شکل گرفت. آن زمان اوکراین جزئی از اتحاد جماهیر شوروی بود، با همه محدودیتهای سیاسی و اجتماعی آن نظام. مقامات از درز کردن هر خبری جلو گرفتند و حتی از انتشار اخطارهای ایمنی برای محلیان خودداری کردند. در واقع خبر فاجعه تنها دو روز بعد به طور محدود گزارش شد، نه در شوروی، بلکه توسط کارشناسان سوئیسی که از گسترش مواد رادیواکتیو در سراسر کشورهای اسکاندیناوی مطلع شدند

علتهای حادثه
انفجار رآکتور چهارم سه دلیل عمده داشت: طراحی ضعیف، آموزش ناکافی نفرها، و حاشیه ناچیز ایمنی. در سایت آژانس بین‌المللی انرژی اتمی چنین آمده: روز بیست وپنجم آوریل، کارشناسان نیروگاه در رآکتور چهارم آماده می‌شدند برای آزمایش امکان تداوم کار توربینها بعد از خاموشی احتمالی برق. این آزمایش معمول بود، هم در همین نیروگاه و هم در سایر جاها، به رغم آگاهی از خطر ناپایداری شدید این رآکتورها در افت یا قطع جریان برق. با کاهش آب خنک کن، جریان خروجی افزایش یافت. وقتی افراد حاضر در محل از شرایط ناپایدار رآکتور بر اثر خطاهای عملیاتی باخبر شدند، خطاهای قبلی طراحی هم مزید بر علت شد و فاجعه قطعیت یافت. انفجار حاصل درپوش رآکتور را پرتاب کرد و مواد هسته‌ای به هوا رفتند. انفجار دوم هم به پرتاب گرافیت سوخته به طرف شعله‌های آتش کمک کرد

اختلاف نظر هست بین کارشناسان در باب علت انفجار دوم. گرافیت تا نه روز بعد از حادثه می‌سوخت و رادیواکتیو به هوا می‌فرستاد. در مجموع دوازده جلویش هجده صفر بکرل مواد رادیواکتیو آزاد شد و هلیکوپترهای امداد 5000 تن دولومیت و ماسه و قلع در منطقه پاشیدند تا گسترش رادیواکتیویته محدود شود

آسیبها و مرگ ومیر
گفته شد سی نفر در این حادثه فوری جان باختند و ده نفر بر اثر آن سرطان تیروئید گرفتند و درگذشتند. ولی این عددها بی‌تردید واقعی نیست. گزارشی که دو سال بعد در سال 1988 انتشار یافت معقول‌تر به نظر می‌رسد: صدها کشته و زخمی، تخلیه چندین شهر شامل صدها هزار انسان که بی‌خانمان شدند، گسترش وحشتناک رادیواکتیو، پاک‌سازی مکرر ساختمانهای محل و تخریب بعضی از آنها، اعلام محدوده ممنوع به شعاع سی کیلومتر، ازبین بردن خوراکیهای آلوده و سمی و جابجایی هزاران راس از احشام، و میلیونها تست پزشکی و مداوای افراد مبتلا که هنوز ادامه دارد

پیامدها
واحد چهارم چرنوبیل بلافاصله بعد از حادثه در بتن مدفون شد تا سه رآکتور دیگر از کار نیفتند. اما هزینه‌ای که صرف شد تا ایمنی آن واحدها افزایش یابد سرسام‌آور بود. روسیه شوروی نیازی وافر به برق حاصل از این نیروگاه داشت، لذا تعطیل نکرد کل سایت را. واحد دوم به دنبال آتش سوزی در جایگاه توربینها در سال 1991 بسته شد، واحد یکم در سال 1997 متوقف شد، و سرانجام نیروگاه با تعطیلی واحد سوم در دسامبر 2000 به تاریخ پیوست

گریگوری مدودوف در سال 1989 اسراری ناگفته از فاجعه را در کتاب "حقایق چرنوبیل" انتشار داد، کتابی که در 1991 به انگلیسی ترجمه شد. مدودوف در دهه هفتاد، در زمان ساخت و احداث، سرمهندس سایت چرنوبیل بود. ادعای او این است که عناوین شغلی حساس نیروگاه به افراد کم تجربه واگذار شد. نباید بی‌ربط باشد این ادعا، از کسی که معاون وزارت انرژی در امور نیروگاههای اتمی بوده است

نتایج
در دهه‌های بعد از فاجعه چرنوبیل، مهندسی انرژی اتمی به بلوغ رسیده و دستورالعملهای فنی بسیار سخت‌تر گرفته‌اند. در کانادا سیستمی معروف به کندو برای نیروگاهها ابداع شده که ایمنی فوق‌العاده بیشتری دارد نسبت به نیروگاههای روسیه و حتی نیروگاههای آب سبک امریکا. در این واحدها از آب سنگین استفاده می‌شود به جای گرافیت

به هر شکل، فاجعه چرنوبیل و حتی حادثه نیروگاه "جزیره سه میلی" در ایالات متحد اخطارهایی بودند گران‌بها. حتی در زمان حاضر که احتمال چنین حوادثی بسیار ناچیز گفته شده، این احتمال صفر نیست

توضیح (1) مودراتور نوشتم چون راستش نه معادل رسمی آن را در فارسی بلدم و نه اطلاعی وسیع از طرح نیروگاه اتمی دارم که بدانم مودراتور چیست تا بلکه خودم واژه بسازم. ممنون می‌شوم کمک کنید

جمعه، تیر ۱۴، ۱۳۸۷

پلی تکنیک تهران، قسمت دوم

در قسمت اول، در بین راه، انستیتو معدن و انستیتو برق از قلم افتاد. اولی رو به روی مرکز محاسبات بود تقریبا و دومی سمت چپ علوم پایه، یعنی آخرین ساختمان دانشکده بود آن موقع، هنوز ضلع غربی کمپ به خیابان پهلوی نرسیده بود. انستیتو معدن بدون پله به طبقه دوم طراحی شده بود! لذا در بیرون ساختمان پلکان گرد فلزی نصب کرده بودند. مزاحی بود که طرح ساختمان از مهندس شاه کرمی بود، مدرس مقاومت مصالح که بعد از 57 به انگلستان رفت و دکتر شد. نفهمیدم چه لجاجی با این شاه کرمی بود که همه اشتباههای طراحی را به او می‌بستند در شایعات. حتی طرح گسترش سالن ورزش را می‌گفتند شاه کرمی داده، ولی بعد از نشست سقف، مگردیچیان آن را تقویت کرده... این مهندس مگردیچیان از آن نوابغی بود که در همه ایران پنج نفر همتا نداشت. ساختمانهای فلزی (حالا سازه‌های فولادی) درس می‌داد

باری، به رستوران برویم. دکه‌ای هست جنب ورودی ساختمان، در آن منوچهر ژتون فروش، چنان که از عنوانش پیداست، ژتون می‌فروشد به بچه‌ها. چای در استکان یک قران و در لیوان دو قران. صبحانه کامل (چای و نان، با پنیر یا کره و مربا) پنج قران، و ناهار کامل دو تومن. بهترین ناهار چلوکباب چهارشنبه‌هاست که ژتونش اول صبح تمام می‌شود. الآن مثل خواب و خیال است: یک بشقاب پلو (لطفا نگویید برنج، آدم که برنج نمی‌خورد!) با دو سیخ کباب کوبیده و کره و پپسی، همه به دو تومن

در سالن ورزش مسابقه بسکتبال است بین دانشگاه صنعتی (الآن شریف) و دانشکده صنعتی (پلی تکنیک، الآن امیرکبیر). سال بالاییها می‌خوانند

ما تکنیکیا مظهر نیروی جوانیم
از شیر نترسیم که خود شیر ژیانیم
ما تکنیکی هستیم، پلی تکنیکی هستیم

در اواسط خیابان اصلی، یک زمین فوتبال چمن سوخته هم هست به قاعده چهار یک زمین فوتبال البرز. روبه روی آن هم یک زمین تنیس اسفالتی که فقط تورش می‌گوید مال تنیس است. بعدها می‌شود پارکینگ مینی‌بوسهای دانشکده و بعدترها ساختمان چند طبقه جدید نساجی. قدیمی‌ترها که سه نفر هستند عضو تیم دانشکده، مسابقه انتخابی ترتیب می‌دهند در زمینهای امجدیه. در اولین بازی به قهرمان دانشکده می‌خورم، می‌بازم و حذف می‌شوم

از دفتر خاطرات، پنج‌شنبه 29 آبان
دانشکده کم کم جا افتاده، غربت جای خود را به انس و آشنایی داده
دیشب با غلامرضا آهی رفتیم تالار، هنری گریگوریان کنسرتوی می مینور مندلسون را اجرا کرد، در حد فهم من بی نقص. عالی بود

اما هم دوره‌ایها... خیلیها از البرز آمده‌اند: یمین دامغانی، سعید وحدت، غلامرضا منیری معروف به قمی (هنوز نمی‌دانم چرا)، مهران معروف به کوزه که بعد عضو تیم هاکی دانشکده می‌شود و به زودی مربی تیم حتی، سعید جهانبخشی، مسعود اکبرزاده، ژاکوب جلیل و بسیاری دیگر. دوستان جدید اما بیشتر از راه و ساختمانیها هستند. مهرداد قادری که دوست مادام‌العمر می‌شود، شاپور مهرکار که دو سه سال بعد صمیمیتی به هم می‌زنیم با هم، الآن با درجه دکتری از دانشگاه طراز اول ساری، از برجسته‌ترین مهندسان انگلستان است. کامران شاهوردی هم چند سال بعد دوست نزدیک می‌شود و هنوز در تماسیم، مهندس پروفشنال است در استان آلبرتا. و بسیاری دیگر که شاید نه صمیمی و همیشگی ولی الفتی داریم، مثل محمد رضا جوانروح و مرتضی معروف به پلنگ و امیر حکیمی... امیر، یادم آمد، علاقه‌ای عجیب به ویولن الکن من داشت و عاشق رقص مجاری نمره پنج برامس بود. یک بار دعوتش کردم به برنامه ارکستر سنفونیک تهران، تکنواز یادم نیست که بود، کنسرتو ویولن چایکوفسکی را می‌زد. امیر خان نازنین در کانزونتا، موومان دوم، به خواب رفت و در ضربه تمام ارکستر شروع موومان سوم از جا پرید و صندلیش بد صدایی داد! به خصوص که ردیف اول همکف بودیم پشت سر رهبر. در همه برنامه‌هایی که سولیست ویولن داشت، صندلی 19 ردیف اول، یعنی درست رو به روی تکنواز جای من بود

البته هم‌کلاسیهایی هم بودند که فقط سلامی داشتیم و علیکی، مثل آنا پطروسیان و الهه تاجبخش. و فرشید جبیب که بامزه‌ترین موجودی بود که در همه عمر دیده‌ام، هر چند قدری بی‌بند وبار، از آن تیپی که من چندان نمی‌پسندم. یک بار گویا رقعه دعوت داده بود به همه برای جشن تولدش، هر که رفته بود، تنها ساختمانی در دست اجرا دیده بود در آن آدرس! سایه‌اش را می‌زدند تا مدتها. یک بار هم متلکی به من گفت که بماند... بگذار بگویم، هر چه باد، در خاطرات البرز بارها خواسته بودند سانسور نکنم... می‌گفتم که من از منزل در خیابان آریامهر پیاده به دانشکده می‌روم هر روز، گفتند خیلی راه است، گفتم یک قدم است، فرشید گفت از این قدمها برندار، هم مخل سلامت خودت می‌شود و هم مردم در میدان ولیعهد بیچاره می‌شوند! جواب در آستین داشت پسرک

از دفتر خاطرات، چهارشنبه 19 آذر
چهاردهم آذر جشن ازدواج فریده(1) و ایرج بود، در باشگاه بانک سپه، با هنرنمایی مرتضی و وفایی. تمام شب فکر می‌کردم واقعا کار آسانی نیست مجلسی را گرم کردن. هنرمندند جدا، هر چه می‌خواهند بگویند، دوستانی که گاهی می‌گویند عروج می‌کنم از باخ به آغاسی
بعد از باشگاه هم رفتیم منزل زوج جدید و تا صبح زدیم و رقصیدیم، به خصوص در حضور منوچهر خان همایونپور که سوای سه‌تار و آوازش، بسیار خوش مشرب و دوست داشتنی است
فردا فرشیده هم از راه رسید، برای تعطیلات ژانویه، هر چند به عروسی نرسید

کجا بودیم؟ حالا که این داستان را شروع کرده‌ام، به قدری مطلب در ذهنم رژه می‌رود که قدری پس و پیش می‌روم، خواننده می‌بخشاید بر من... همه درسهای ترم اول در ساختمان علوم پایه بود، به خصوص کلاس بزرگی در زیر زمین که جلوی آن، کنار تخته، خط‌کش محاسبه غول پیکری آویزان بود که دکتر پایافر کاربردش را درس می‌داد قبل از ما. دوره ما چند سالی بود که ماشین حساب جا افتاده بود. طنز روزگار آن که دو ترم بعد با همین دکتر پایافر برنامه نویسی فورترن و آنالیز عددی داشتیم! شیمی عمومی را حانم دکتر آذرنیا درس می‌داد. در فیزیک مشکل اساسی در واحدهای امپریال بود. اولین بار بود که مجبور بودیم با پوند و فوت و اینچ کار کنیم، چرا که کتاب درسی، فیزیک هالیدی، امریکایی بود

توضیح (1) فریده خواهر بزرگم است و فرشیده ازو جوان‌تر که در انگلستان تحصیل می‌کرد آن وقت

پلی تکنیک تهران، قسمت اول
پلی تکنیک تهران، قسمت سوم

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۷

پلی تکنیک تهران، قسمت اول

بیست ودوم شهریور 54 است. برای آزمون انگلیسی ساعت هشت صبح به دانشکده آمده‌ایم. ساعت هشت ونیم هنوز پشت در سالن ورزش منتظریم. بعد از شش سال در جهان تربیت تمیز و منظم و شش سال دیگر در البرز نظامی، به باور نمی‌آید که نیم ساعت بعد از موعد هنوز کسی نیست درها را باز کند

از دفتر خاطرات، جمعه 28 شهریور
سه روز رفته بودیم مشهد. نذر بود برای قبولی یکتا پسرک خانواده در رشته‌ای خوب. این توربوترن هم عجب معجزه‌ای است! هشت ساعته به مشهد می‌رسد
بیست وپنجم خوب بود. افشین با برادرش آبتین برای تبریک تولدم آمدند، بعد هم سایر دوستان
چهارشنبه رفتم بلیتهای مهرماه تالار رودکی را گرفتم. فصل هنری جدید روز اول مهر شروع می‌شود، با برنامه ارکستر سنفونیک تهران. کنسرت مایستر ارکستر، ژرژ ماردیروسیان کنسرتوی لاماژور موتزارت را می‌زند. ژرژ عاشق موتزارت است و من عاشق ژرژ. آن قدر که بچه‌ها وقتی می‌خواهند سر به سرم بگذارند می‌گویند ژرژی خره
در انتظار سه شنبه، روز اول دانشکده

وارد دانشکده که می‌شویم، دست چپ ساختمان انستیتو راه و ساختمان است (دو سال بعد دانشکده می‌شود دانشگاه و انستیتوها می‌شوند دانشکده)، ساختمانی مخروبه، حکایت کوزه گر است و کوزه شکسته! دست راست کتابخانه مرکزی است. جلوتر باز هم دست چپ مرکز محاسبات است، با کامپیوتر آی بی ام 370 که یک طبقه ساختمان را اشغال کرده! اشکوب فوقانی همین ساختمان مرکز تحصیلات تکمیلی است، برای دوره فوق لیسانس که هنوز رونقی نگرفته. دفتر دکتر دهقانی، استاد راهنمای من، همین جاست. تازه از امریکا آمده و چندان بهتر از من نمی‌داند برای ترم اول چه درسهایی را خوب است بگیرم! در عین حال استاد هیدرولیک است. همیشه می‌گوید عاشق آب است و به خصوص آب سرد. می‌گوید فقط با آب سرد دوش می‌گیرد. سه سال بعد در دریاچه شمال که غرق می‌شود، تسلط بر جریانهای هیدرولیکی کمکش نمی‌کند. طفلک مهربان مرد فوت می‌کند

در همان چهارسوق، دست راست انواع و اقسام کارگاهها صف کشیده‌اند. پشت آنها ساختمان جدید راه و ساختمان در دست احداث است. سریعتر برویم، انستیتوهای نساجی و شیمی را در سمت چپ و انستیتو مکانیک را در سمت راست پشت سر بگذاریم. می‌رسیم به محوطه اصلی با حوضی مصفا در وسط، رستوران و آمفی تاتر دست چپ، و مسجد دست راست. جلوتر انستیتو علوم پایه. ساختمان اصلی دوسال اول همه رشته‌ها که کلاسهای ریاضیات و فیزیک و شیمی و زبان و چه در آن است

از دفتر خاطرات، جمعه 18 مهر
از دانشکده بگویم. ترم اول را با 18 واحد شروع کردم: ریاضی یک، فیزیک یک، شیمی عمومی، آزمایشگاه فیزیک، آزمایشگاه شیمی، آیین نگارش، زبان صد ویک، رسم فنی و کارگاه ماشین. روز اول دکتر ماهبان، رئیس دانشکده در آمفی تاتر تشریح کرد که واحد درسی، طبق تعریف، شانزده ساعت کلاس تئوری است یا چهل وهشت ساعت جلسه عملی (کارگاه یا آزمایشگاه). باید بروم سر رسم فنی، درس وقت گیری است
راستی برنامه ژرژ عالی بود، چنان که انتظار داشتم. افشین(1) هم دوشنبه برای ادامه تحصیل رفت به کلرادو در ایالات متحد. افسوس


در کارگاه ماشین دوستی جدید پیدا می‌شود که هنوز بعد از سی ودو سال رفیقی شفیق است: مهرداد قادری که حالا در استرالیا به مهندسی ساختمان اشتغال دارد. بعدها می‌گوید روزهای اول، در کارگاه ماشین، می‌خواستم به بهانه گرفتن آچار سه نظام سر صحبت باز کنم، ولی آن قدر بداخلاق بودی که می‌ترسیدم! راست می‌گوید، خوش اخلاق جوانی نبودم علی ای حال
توضیح (1) افشین ژیان نازنین دوستم بود در سالهای آخر البرز. حالا مهندس راه است و در نیومکزیکو مشغول کار
پلی تکنیک تهران، قسمت دوم

Online dictionary at www.Answers.com
Concise information in one click

Tell me about: