جمعه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۶

قصه چهارهمسر پادشاه

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچ‌کس نبود. روزی بود و روزگاری، پادشاهی بود با اقبال بلند، او را چهار همسر بود. آخرین همسر جای خاص در دل شاه داشت، خاطرش را زیاده می‌خواست. هر چه بر زبان می‌آورد یا نمی‌آورد برایش فراهم می‌کرد. خوب، البته همسر سوم را هم از جان دوست می‌داشت. شمع محفلش بود و ستاره تابان درگاهش که رشک شاهان بلاد دور و نزدیک بود. هراسی دائمی بر دلش نشسته بود مگر روزی از کفش برود به هر طریق. اما بشنوید از همسر دوم، هر چه بود محبوبش بود و مرهم زخمهایش و تریاق دردهایش. صبور بود و مهربان، مگوی اسرار و مشکلات. دریغ نداشت از هیچ کمک، آسیمه سر می‌شد به وقت نیاز قبله عالم. چه بگویم از همسر اول اما، مورد توجه ملوکانه نبود، هر چند دلی داشت در گرو عشق پادشاه. او بود که در رتق و فتق ملک یاور ملک بود و وفادار و صادق، تا ابد

باری، روزگار بر این منوال می‌گذشت تا علتی بر پادشاه غالب آمد و بستری شد. دانست که پایان کارش نزدیک است و رفتنش قریب. پس همسران را یک به یک بر بالین خواست. چهارمین همسر را گفت که ای نازنین، تو عزیزترینم بودی، عشقم و وجودم و داراییم را همه به پای تو ریختم. اکنون که به سرای باقی می‌شتابم توشه سفر راست کن و همراهم شو. چه حرفها، تنها کلامی بود که با سخره بر زبان بانو جاری شد و بلادرنگ خوابگاه را ترک گفت

پادشاه نگون‌بخت همسر سوم را طلبید و همان حدیث تقاضای همراهی پس از عمری دلباختگی را مکرر کرد. این یک نیز فریاد برآورد که ای مرد، زندگی بس زیباست، تازه نیت دارم که پس از تو شویی دیگر برگزینم. زهی خیال باطل

ملک را خون به دل آمد. همسر دوم را آواز داد که از اول باید می‌دانستم که فقط تویی کعبه مقصود، تو در خوشی و ناخوشی تنهایم نگذاشتی و همیشه یاورم بودی. حالیا مرگ بر آستانم خیمه افکنده، با من بیا. گفت افسوس، این بار از من ساخته نیست همراه بودنت در شتافتن به دیار عدم. همت زیاد کنم، تا گور بدرقه‌ات خواهم کرد

پس آن‌گاه صدایی شنید که او را می‌خواند... دل قوی دار، من با تو هستم، هرجا عازم باشی و هر جا رحل اقامت افکنی. خوب که نگاه کرد همسر اول را دید. شرم کرد. زیر لب گفت ای کاش بیشترت در می‌یافتم. ای کاش بیشترت مراقبت و رسیدگی می‌کردم. افسوس. افسوس

قصه را خواندید. همه ما این چهار همسر را در کنار داریم. چهارمی "بدن" است، هر چقدر هزینه و وقت صرفش کنیم تا بهترین باشد، به وقت مرگ از ما جدا می‌شود. سومی "مایملک" است، وقتی رفتیم نصیب دیگران می‌شود. دومی "دوست و قوم و خویش" است، هر چه کنیم دوستمان دارد و تا بی‌نهایت کمک می‌کند، و حتی تا گور مشایعتمان می‌کند، ولی از این مرز گذشتن نمی‌تواند. اما اولین همسر و همراه "جان" است، روح و روان است، اصلا نمی‌فهمیم آن جاست، ولی آن جاست، نهیبش می‌زنیم، نغمه عشق سر می‌دهد، فراموشش می‌کنیم، ولی فراموشی ندارد، تا ابد با ماست، تا رسیدن به عرش کبریایی پروردگار

توضیحی مختصر برای نسل دوم و سوم فرنگ رفته که ممکن است فارسی را با تمام ظرافت ندانند. ملک در فارسی چهار لفظ دارد با چهار معنی. به ضم میم و سکون لام بر وزن سرب سرزمین است و کشور، چنان که در انتهای پاراگراف اول آمده رتق و فتق ملک. به فتح میم و کسر لام تقریبا بر وزن سده (قرن) پادشاه است مانند ابتدای پاراگراف چهارم. به فتح میم و لام بر وزن فنر فرشته است. و به کسر میم و سکون لام بر وزن کشت (زراعت) زمین شخصی است. توجه باید داشت سرزمین با زمین فرق دارد، به اصطلاح منطق سرزمین اعم است از زمین و در تعریف ریاضی زمین زیرمجموعه سرزمین است
این داستان انگلیسی از دوستی به دستم رسید. ترجمه‌ای آزاد از آن را تقدیم کرده‌ام

2 نظر

Blogger Zizi نوشته

مرسی عمو فریا...
مدت ها کسی برام قصه نگفته بود.

۲۰ مرداد ۱۳۸۶، ساعت ۷:۰۸  
Anonymous نازنین نوشته

سلام.
چقدر فارسی نوشتن تان ادیبانه و درست هست.
مدتها بود متنی به این سبک زیبای نوشتاری نخوانده بودم..

۲۱ شهریور ۱۳۸۶، ساعت ۳:۵۶  

ارسال یک نظر

خانه

Online dictionary at www.Answers.com
Concise information in one click

Tell me about: